عطار (بیان وادی عشق)/در عجم افتاد خلقی از عرب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (بیان وادی عشق) (در عجم افتاد خلقی از عرب) از عطار |
' |
| در عجم افتاد خلقی از عرب | ماند از رسم عجم او در عجب | |
| در نظاره میگذشت آن بیخبر | بر قلندر راه افتادش مگر | |
| دید مشتی شنگ را، نه سر نه تن | هر دو عالم باخته بی یک سخن | |
| جمله کم زن مهره دزد پاک بر | در پلیدی هریک از هم پاک تر | |
| هر یکی را کردهی دزدی به دست | هیچ دردی ناچشیده جمله مست | |
| چون بدید آن قوم را میلش فتاد | عقل و جان بر شارع سیلش فتاد | |
| چون قلندریان چنانش یافتند | آب برده عقل و جانش یافتند | |
| جمله گفتندش درآ ای هیچ کس | او درون شد بیش و کم این بود بس | |
| کرد رندی مست از یک دردیش | محو شد از خویش و گم شد مردیش | |
| مال و ملک و سیم و زر بودش بسی | برد ازو در یک ندب حالی کسی | |
| رندی آمد دردی افزونش داد | وز قلندر عور سر بیرونش داد | |
| مرد میشد همچنان تا با عرب | عور و مفلس، تشنه جان و خشک لب | |
| اهل او گفتند بس آشفتهای | کو زر و سیمت، کجا تو خفتهای | |
| سیم و زر شد، آمد آشفتن ترا | شوم بود این در عجم رفتن ترا | |
| دزد راهت زد، کجا شد مال تو | شرح ده تا من بدانم حال تو | |
| گفت میرفتم خرامان در رهی | اوفتاده بر قلندر ناگهی | |
| هیچ دیگر میندانم نیز من | سیم و زر رفت وشدم ناچیز من | |
| گفت وصف این قلندر کن مرا | گفت وصف اینست و بس قال اندرا | |
| مرد اعرابی فنایی مانده بود | زان همه قال اندرایی مانده بود | |
| پای درنه یا سر خود گیر تو | جان ببر یا نه به جان بپذیر تو | |
| گر تو بپذیری به جان اسرار عشق | جان فشانان سرکنی در کار عشق | |
| جان فشانی و بمانی برهنه | ماندت قال اندرایی دربنه |