عطار (بیان وادی عشق)/اهل لیلی نیز مجنون را دمی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (بیان وادی عشق) (اهل لیلی نیز مجنون را دمی) از عطار |
' |
| اهل لیلی نیز مجنون را دمی | در قبیله ره ندادندی همی | |
| داشت چوپانی در آن صحرا نشست | پوستی بستد ازو مجنون مست | |
| سرنگون شد، پوست اندر سرفکند | خویشتن را کرد همچون گوسفند | |
| آن شبان را گفت بهر کردگار | در میان گوسفندانم گذار | |
| سوی لیلی ران رمه، من در میان | تا بیابم بوی لیلی یک زمان | |
| تا نهان از دوست، زیر پوست من | بهره گیرم ساعتی از دوست من | |
| گر ترا یک دم چنین دردیستی | در بن هر موی تو مردیستی | |
| ای دریغا درد مردانت نبود | روزی مردان میدانت نبود | |
| عاقبت مجنون چو زیر پوست شد | در رمه پنهان به کوی دوست شد | |
| خوش خوشی برخاست اول جوش ازو | پس به آخر گشت زایل هوش ازو | |
| چون درآمد عشق و آب از سرگذشت | برگرفتش آن شبان بردش به دشت | |
| آب زد بر روی آن مست خراب | تا دمی بنشست آن آتش ز آب | |
| بعد از آن، روزی مگر مجنون مست | کرد با قومی به صحرا درنشست | |
| یک تن از قومش به مجنون گفت باز | سر برهنه ماندهای ای سرفراز | |
| جامهای کان دوستتر داری و بس | گر بگویی من بیارم این نفس | |
| گفت هرجامه سزای دوست نیست | هیچ جامه بهترم از پوست نیست | |
| پوستی خواهم از آن گوسفند | چشم بد را نیز میسوزم سپند | |
| اطلس و اکسون مجنون پوستست | پوست خواهد هرک لیلی دوستست | |
| بردهام در پوست بوی دوست من | کی ستانم جامهای جز پوست من | |
| دل خبر از پوست یافت از دوستی | چون ندارم مغز باری پوستی | |
| عشق باید کز خرد بستاندت | پس صفات تو بدل گرداندت | |
| کمترین چیزیت در محو صفات | بخشش جانست و ترک ترهات | |
| پای درنه گر سرافرازی چنین | زانک بازی نیست جان بازی چنین |