صائب تبریزی (غزلیات)/ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم) از صائب تبریزی |
' |
| ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم | موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم | |
| شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد | کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم | |
| تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت | چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم | |
| بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد | دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم | |
| بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود | کعبهی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم | |
| نشاهی سودای ما از بس بلند افتاده بود | هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم | |
| خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی | از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم |