شاهنامه/پادشاهی اردشیر شیروی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| پادشاهی شیرویه ۲ | شاهنامه (پادشاهی اردشیر شیروی) از فردوسی |
پادشاهی فرایین |
| چو بنشست بر تخت شاه اردشیر | از ایران برفتند برنا و پیر | |
| بسی نامداران گشته کهن | بدان تا چگونه سرآید سخن | |
| زبان برگشاد اردشیر جوان | چنین گفت کای کار دیده گوان | |
| هر آنکس که برگاه شاهی نشست | گشاده زبان باد و یزدان پرست | |
| بر آیین شاهان پیشین رویم | همان از پس فره و دین رویم | |
| ز یزدان نیکی دهش یاد باد | همه کار و کردار ما داد باد | |
| پرستندگان راهمه برکشیم | ستمگارگان را به خون درکشیم | |
| بسی کس به گفتارش آرام یافت | از آرام او هرکسی کام یافت | |
| به پیروز خسرو سپردم سپاه | که از داد شادست و شادان ز شاه | |
| به ایران چو باشد چنو پهلوان | بمانید شادان و روشن روان | |
| پس آگاهی به نزد گر از | که زو بود خسرو بگرم و گداز | |
| فرستاد گویندهیی راز روم | که در خاک شد تاج شیروی شوم | |
| که جانش به دوزخ گرفتار باد | سر دخمهی او نگون سار باد | |
| که دانست هرگز که سرو بلند | به باغ از گیا یافت خواهد گزند | |
| چو خسرو که چشم و دل روزگار | نبیند چنو نیز یک شهریار | |
| چو شیروی را شهریاری دهد | همه شهر ایران به خواری دهد | |
| چنو رفت شد تاجدار اردشیر | بدو شادمان جان برنا و پیر | |
| مراگر ز ایران رسد هیچ بهر | نخواهم که بروی رسد باد شهر | |
| نبودم من آگه که پرویز شاه | به گفتار آن بدتنان شد تباه | |
| بیایم کنون با سپاهی گران | ز روم و ز ایران گزیده سران | |
| ببینیم تا کیست این کدخدای | که باشد پسندش بدین گونه رای | |
| چنان برکنم بیخ او را ز بن | کزان پس نراند ز شاهی سخن | |
| نوندی برافگند پویان به راه | به نزدیک پیران ایران سپاه | |
| دگرگونه آهنگ بدکامه کرد | به پیروز خسرو یکی نامه کرد | |
| که شد تیره این تخت ساسانیان | جهانجوی باید که بندد میان | |
| توانی مگر چارهیی ساختن | ز هرگونه اندیشه انداختن | |
| به جویی بسی یار برنا و پیر | جهان را بپردازی از اردشیر | |
| ازان پس بیابی همه کام خویش | شوی ایمن و شاد زارام خویش | |
| گر ای دون که این راز بیرون دهی | همی خنجر کینه را خون دهی | |
| من از روم چندان سپاه آورم | که گیتی به چشمت سیاه آورم | |
| به ژرفی نگهدار گفتار من | مبادا که خوار آیدت کار من | |
| چو پیروز خسرو چنان نامه دید | همه پیش و پس رای خودکامه دید | |
| دل روشن نامور شد تباه | که تا چون کند بد بدان زادشاه | |
| ورا خواندی هر زمان اردشیر | که گوینده مردی بد و یادگیر | |
| برآسای دستور بودی ورا | همان نیز گنجور بودی ورا | |
| بیامد شبی تیره گون بار یافت | می روشن و چرب گفتار یافت | |
| نشسته به ایوان خویش اردشیر | تین چند با او ز برنا و پیر | |
| چو پیروز خسرو بیامد برش | تو گفتی ز گردون برآمد سرش | |
| بفرمود تا برکشیدند رود | شد ایوان پر از بانگ رود و سرود | |
| چو نیمی شب تیره اندرکشید | سپهبد می یک منی در کشید | |
| شده مست یاران شاه اردشیر | نماند ایچ رامشگر و یادگیر | |
| بد اندیش یاران او را براند | جز از شاه و پیروز خسرو نماند | |
| جفا پیشه از پیش خانه بجست | لب شاه بگرفت ناگه به دست | |
| همیداشت تا شد تباه اردشیر | همه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر | |
| همه یار پیروز خسرو شدند | اگر نو جهانجوی اگر گو بدند | |
| هیونی برافگند نزد گر از | یکی نامهیی نیز با آن دراز | |
| فرستاده چون شد به نزدیک او | چو خورشید شد جان تاریک اوی | |
| بیاورد زان بوم چندان سپاه | که بر مور و بر پشه بر بست راه | |
| همیتاخت چون باد تا طیسفون | سپاهش همه دست شسته به خون | |
| ز لشکر نیارست دم زد کسی | نبد خود دران شهر مردم بسی |