شاهنامه/آغاز کتاب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شاهنامه (سرآغاز کتاب) از فردوسی |
' |
آغاز کتاب
| به نام خداوند جان و خرد | کزین برتر اندیشه برنگذرد | |
| خداوند نام و خداوند جای | خداوند روزی ده رهنمای | |
| خداوند کیوان و گردان سپهر | فروزنده ماه و ناهید و مهر | |
| ز نام و نشان و گمان برترست | نگارندهٔ بر شده پیکرست | |
| به بینندگان آفریننده را | نبینی مرنجان دو بیننده را | |
| نیابد بدو نیز اندیشه راه | که او برتر از نام و از جایگاه | |
| سخن هر چه زین گوهران بگذرد | نیابد بدو راه جان و خرد | |
| خرد گر سخن برگزیند همی | همان را گزیند که بیند همی | |
| ستودن نداند کس او را چو هست | میان بندگی را ببایدت بست | |
| خرد را و جان را همی سنجد اوی | در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی | |
| بدین آلت رای و جان و زبان | ستود آفریننده را کی توان | |
| به هستیش باید که خستو شوی | ز گفتار کار یکسو شوی | |
| پرستنده باشی و جوینده راه | به ژرفی به فرمانش کردن نگاه | |
| توانا بود هر که دانا بود | ز دانش دل پیر برنا بود | |
| از این پرده برتر سخن گاه نیست | ز هستی مر اندیشه را راه نیست |
ستایش خرد
| کنون ای خردمند وصف خرد | بدین جایگه گفتن اندر خورد | |
| کنون تا چه داری بیار از خرد | که گوش نیوشنده زو برخورد | |
| خرد بهتر از هر چه ایزد بداد | ستایش خرد را به از راه داد | |
| خرد رهنمای و خرد دلگشای | خرد دست گیرد به هر دو سرای | |
| ازو شادمانی وزویت غمیست | وزویت فزونی وزویت کمیست | |
| خرد تیره و مرد روشن روان | نباشد همی شادمان یک زمان | |
| چه گفت آن خردمند مرد خرد | که دانا ز گفتار از برخورد | |
| کسی کو خرد را ندارد ز پیش | دلش گردد از کردهٔ خویش ریش | |
| هشیوار دیوانه خواند ورا | همان خویش بیگانه داند ورا | |
| ازویی به هر دو سرای ارجمند | گسسته خردپای دارد ببند | |
| خرد چشم جانست چون بنگری | تو بی چشم شادان جهان نسپری | |
| نخست آفرینش خرد را شناس | نگهبان جانس و آن سه پاس | |
| سه پاس تو چشم است و گوش و زبان | کزین سه رسد نیک و بد بیگمان | |
| خرد را و جان را که یارد ستود | و گر من ستایم که یارد شنود | |
| حکیما چو کس نیست گفتن چه سود | ازین پس بگو کافرینش چه بود | |
| تویی کردهٔ کردگار جهان | ببینی همی آشکار و نهان | |
| به گفتار دانندگان راه جوی | به گیتی بپوی و به هر کس بگوی | |
| ز هر دانشی چون سخن بشنوی | از آموختن یک زمان نغنوی | |
| چو دیداریابی به شاخ سخن | بدانی که دانش نیابد به من |