سنایی غزنوی (غزلیات)/چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی) از سنایی غزنوی |
' |
| چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی | که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی | |
| ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب | ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی | |
| چه آفتی تو که شبها میان دیده چو خوابی | چه فتنهای تو که شبها میان روح چو رازی | |
| چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه بسوزم | تو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی | |
| پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکن | جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی | |
| گداخت مایهی صبرم ز بانگ شکر لفظت | گه عتاب نمودن به پارسی و به تازی | |
| نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازد | عجبتر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی | |
| ز بوسهی تو نماید زمانه نامهی شاهی | ز غمزهی تو فزاید جهان کتاب مغازی | |
| چو موی و روی تو بیند خرد چگوید گوید | زهی دو مومن جادو زهی دو کافر غازی | |
| جمال و جاه سعادت چو یافتی ز زمانه | بناز بر همه خوبان که زیبدت که بنازی | |
| بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقت | که هیچ عمر ندارد چو عمر عشق درازی | |
| چو شد به نزد سنایی یکی جفا و وفایت | رسید کار به جان و گذشت عمر به بازی |