سعدی (قصاید فارسی)/دریغ روز جوانی و عهد برنایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (دریغ روز جوانی و عهد برنایی) از سعدی |
' |
| دریغ روز جوانی و عهد برنایی | نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی | |
| سر فروتنی انداخت پیریم در پیش | پس از غرور جوانی و دست بالایی | |
| دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد | ستیز دور فلک ساعد توانایی | |
| زهی زمانهی ناپایدار عهد شکن | چه دوستیست که با دوستان نمیپایی | |
| که اعتماد کند بر مواهب نعمت | که همچو طفل ببخشی و باز بربایی | |
| بهزارتر گسلی هر چه خوبتر بندی | تباهتر شکنی هر چه خوشتر آرایی | |
| به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت | که در شکنجهی بیکامیش نفرسایی | |
| اگر زیادت قدرست در تغیر نفس | نخواستم که به قدر من اندر افزایی | |
| مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی | تو را سلامت پیری و پای برجایی | |
| شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب | کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی | |
| چو با قضای اجل بر نمیتوان آمد | تفاوتی نکند گربزی و دانایی | |
| نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست | که بعد ازو متصور شود شکیبایی | |
| دریغ خلعت دیبای احسنالتقویم | بر آستین تنعم، طراز زیبایی | |
| غبار خط معنبر نشسته بر گل روی | چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی | |
| اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی | چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی | |
| زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد | نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی | |
| همیشه باز نباشد در دو لختی چشم | ضرورتست که روزی به گل براندایی | |
| ندوخت جامهی کامی به قد کس گردون | که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی | |
| چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه | زمانه مجلس عیش بتان یغمایی | |
| چو تخم خرما فردات پایمال کنند | وگر به سروری امروز نخل خرمایی | |
| برادران تو بیچاره در ثری رفتند | تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی | |
| خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده | به پنج روز که در عشرت تمنایی | |
| دماغ پخته که من شیرمرد برناام | برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی | |
| اگر بود دل ممن چو موم، نرم نهاد | تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی | |
| هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید | درست شد به حقیقت که مردمآسایی | |
| وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی | که چاره نیست برون از شکسته پیرایی | |
| سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن | چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی | |
| وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست | به دست سعی تو بادست تا نپیمایی | |
| ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش | که دردمند نوازی و جرم بخشایی | |
| بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم | مگر به عین عنایت قبول فرمایی | |
| ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست | کجا رود مگس از کارگاه حلوایی |