سعدی (قصاید فارسی)/توانگری نه به مالست پیش اهل کمال
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (توانگری نه به مالست پیش اهل کمال) از سعدی |
' |
| توانگری نه به مالست پیش اهل کمال | که مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال | |
| من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم | تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال | |
| محل قابل و آنگه نصیحت قائل | چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال | |
| به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص | که هست صورت دیوار را همین تمثال | |
| نصیحت همه عالم چو باد در قفس است | به گوش مردم نادان چو آب در غربال | |
| دل ای حکیم درین معبر هلاک مبند | که اعتماد نکردند بر جهان عقال | |
| مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا | که پشت مار به نقش است و زهر او قتال | |
| نه آفتاب وجود ضعیف انسان را | که آفتاب فلک را ضرورتست زوال | |
| چنان به لطف همی پرورد که مروارید | دگر به قهر چنان خرد میکند که سفال | |
| برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب | به راستی که به بازی برفت چندین سال | |
| کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیست | دریغ زور جوانی که صرف شد به محال | |
| زمان توبه و عذرست و وقت بیداری | که پنج روز دگر میرود به استعجال | |
| کنون هوای عمل میزند کبوتر نفس | که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال | |
| چنان شدم که به انگشت مینمایندم | نماز شام که بر بام میروم چو هلال | |
| وصال حضرت جانآفرین مبارک باد | که دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال | |
| به زیر بار گنه گام برنمیگیرم | که زیر بار به آهستگی رود حمال | |
| چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند | مگر به عفو خداوند منعم متعال | |
| بزرگوار خدایا به حق مردانی | که عارفان جمیلاند و عاشقان جمال | |
| مبارزان طریقت که نفس بشکستند | به زور بازوی تقوی و للحروب رجال | |
| یقدسون له بالخفی والاعلان | یسبحون له بالغدو والاصال | |
| مراد نفس ندادند ازین سرای غرور | که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال | |
| قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند | شب فراق به امید بامداد وصال | |
| به سر سینه این دوستان علیالتفصیل | که دست گیری و رحمت کنی علیالاجمال | |
| رهی نمیبرم و چارهای نمیدانم | بجز محبت مردان مستقیم احوال | |
| مرا به صبحت نیکان امید بسیارست | که مایهداران رحمت کنند بر بطال | |
| بود که صدرنشینان بارگاه قبول | نظر کنند به بیچارگان صف نعال | |
| توقعست به انعام دائمالمعروف | ز بهر آنکه نه امروز میکند افضال | |
| همیشه در کرمش بودهایم و در نعمش | از آستان مربی کجا روند اطفال؟ | |
| سال نیست مگر بر خزائن کرمش | سال نیز چه حاجت که عالمست به حال | |
| من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی | چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال | |
| مرا تحمل باری چگونه دست دهد | که آسمان و زمین برنتافتند و جبال | |
| ثنای عزت حضرت نمیتوانم گفت | که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال | |
| ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش | به خیر کن که همینست غایةامال | |
| بر آستان عبادت وقوف کن سعدی | که وهم منقطعست از سرادقات جلال |