سعدی (غزلیات 1)/مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی) از سعدی |
' |
| مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی | به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی | |
| عقابان میدرد چنگال باز آهنین پنجه | تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی | |
| نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد | اگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی | |
| گرت با ما خوش افتادست چون ما لاابالی شو | نه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی | |
| میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل | نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی | |
| تمنای شکم روزی کند یغمای مورانت | اگر هر جا که شیرینیست چون زنبور بنشینی | |
| به صورت زان گرفتاری که در معنی نمیبینی | فراموشت شود این دیو اگر با حور بنشینی | |
| نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزد | مگر کز هر چه هست اندر جهان مهجور بنشینی | |
| میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه | که چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی |