سعدی (غزلیات)/که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (که میرود به شفاعت که دوست بازآرد) از سعدی |
' |
| که میرود به شفاعت که دوست بازآرد | که عیش خلوت بی او کدورتی دارد | |
| که را مجال سخن گفتنست به حضرت او | مگر نسیم صبا کاین پیام بگذارد | |
| ستیزه بردن با دوستان همین مثلست | که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد | |
| مرا که گفت دل از یار مهربان بردار | به اعتماد صبوری که شوق نگذارد | |
| که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود | مرا تمام یقین شد که سهو پندارد | |
| حرام باد بر آن کس نشست با معشوق | که از سر همه برخاستن نمییارد | |
| درست ناید از آن مدعی حقیقت عشق | که در مواجهه تیغش زنند و سر خارد | |
| به کام دشمنم ای دوست این چنین مگذار | کس این کند که دل دوستان بیازارد | |
| بیا که در قدمت اوفتم و گر بکشی | نمیرد آن که به دست تو روح بسپارد | |
| حکایت شب هجران که بازداند گفت | مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد |