سعدی (غزلیات)/همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (همه عمر برندارم سر از این خمار مستی) از سعدی |
' |
| همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی | که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی | |
| تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد | دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی | |
| چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن | تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی | |
| نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به | که تحیتی نویسی و هدیّتی فرستی | |
| دل دردمند ما را که اسیر توست یارا | به وصال مرهمی نِه چو به انتظار خَستی | |
| نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا | تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی | |
| برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را | تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی | |
| دل هوشمند باید که به دلبری سپاری | که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی | |
| چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد | چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی | |
| گله از فراق یاران و جفای روزگاران | نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی |