سعدی (غزلیات)/دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران) از سعدی |
' |
| دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران | دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران | |
| نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش | چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران | |
| گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی | ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران | |
| گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند | همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران | |
| چه بویست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری | ندانم باغ فردوسست یا بازار عطاران | |
| تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی | به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران | |
| الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را | تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران | |
| گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد | بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران | |
| گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن | نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران | |
| کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحمل کن | رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران |