سعدی (غزلیات)/دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی) از سعدی |
' |
| دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی | که بامداد پگاهش تو روی بنمایی | |
| جهان شبست و تو خورشید عالم آرایی | صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی | |
| به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند | نیاورد که همین بود حد زیبایی | |
| هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد | میسرش نشود بعد از آن شکیبایی | |
| درون پیرهن از غایت لطافت جسم | چو آب صافی در آبگینه پیدایی | |
| مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست | کمال حسن ببندد زبان گویایی | |
| ز گفت و گوی عوام احتراز میکردم | کز این سپس بنشینم به کنج تنهایی | |
| وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت | نه عاشقی که حذر میکنی ز رسوایی | |
| گذشت بر من از آسیب عشقت آن چه گذشت | هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی | |
| دو روزه باقی عمرم فدای جان تو باد | اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی | |
| گر او نظر کند سعدیا به چشم نواخت | به دست سعی تو بادست تا نپیمایی |