سعدی (غزلیات)/خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست) از سعدی |
' |
| خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ | طاقت بار فِراق این همه ایامم نیست | |
| خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟ | سر مویی به غلط در همه اندامم نیست | |
| میل آن دانهی خالم نظری بیش نبود | چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست | |
| شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن | بامدادت که نبینم طمع شامم نیست | |
| چشم از آن روز که بَرکردم و رویت دیدم | به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست | |
| نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند | ور جَهودی بِکُنم بهره در اسلامم نیست | |
| گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف | من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست | |
| نه به زِرق آمدهام تا به ملامت بروم | بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست | |
| به خدا و به سراپای تو، کز دوستیت | خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست | |
| دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی | به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست | |
| سعدیا! نامتناسب حَیَوانی باشد | هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست |