سعدی (غزلیات)/این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست) از سعدی |
' |
| این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست | یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست | |
| آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار | باز میبینم که در عالم پدیدار آمدست | |
| عود میسوزند یا گل میدمد در بوستان | دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست | |
| تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد | هر چه میبینم به چشمم نقش دیوار آمدست | |
| ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار | گر به جانی میدهد اینک خریدار آمدست | |
| من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند | خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست | |
| گر تو انکار نظر در آفرینش میکنی | من همیگویم که چشم از بهر این کار آمدست | |
| وه که گر من بازبینم روی یار خویش را | مردهای بینی که با دنیا دگربار آمدست | |
| آنچه بر من میرود در بندت ای آرام جان | با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست | |
| نی که مینالد همی در مجلس آزادگان | زآن همینالد که بر وی زخم بسیار آمدست | |
| تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو | تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست | |
| سعدیا گر همتی داری منال از جور یار | تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست |