سعدی (غزلیات)/انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد) از سعدی |
' |
| انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد | زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد | |
| امروز یقین شد که تو محبوب خدایی | کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد | |
| مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری | هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد | |
| تا کوه گرفتم ز فراقت مژهای آب | چندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد | |
| زنهار که از دمدمه کوس رحیلت | چون رایت منصور چه دلها خفقان کرد | |
| باران به بساط اول این سال ببارید | ابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد | |
| تا در نظرت باد صبا عذر بخواهد | هر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد | |
| گل مژده بازآمدنت در چمن انداخت | سلطان صبا پرزر مصریش دهان کرد | |
| از دامن که تا به در شهر بساطی | از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد | |
| شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی | پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد |