سعدی (غزلیات)/آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد) از سعدی |
' |
| آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد | الحق آراسته خلقی و جمالی دارد | |
| درد دل پیش که گویم که بجز باد صبا | کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد | |
| دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه | تشنه میمیرد و شخص آب زلالی دارد | |
| زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراست | زنده آنست که با دوست وصالی دارد | |
| من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول | گر تو را از من و از غیر ملالی دارد | |
| مرغ بر بام تو ره دارد و من بر سر کوی | حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد | |
| غم دل با تو نگویم که نداری غم دل | با کسی حال توان گفت که حالی دارد | |
| طالب وصل تو چون مفلس و اندیشه گنج | حاصل آنست که سودای محالی دارد | |
| عاقبت سر به بیابان بنهد چون سعدی | هر که در سر هوس چون تو غزالی دارد |