سعدی (غزلیات)/آن نه رویست که من وصف جمالش دانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (آن نه رویست که من وصف جمالش دانم) از سعدی |
' |
| آن نه رویست که من وصف جمالش دانم | این حدیث از دگری پرس که من حیرانم | |
| همه بینند نه این صنع که من میبینم | همه خوانند نه این نقش که من میخوانم | |
| آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست | عجب اینست که من واصل و سرگردانم | |
| سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم | گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم | |
| عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست | دیر سالست که من بلبل این بستانم | |
| به سرت کز سر پیمان محبت نروم | گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم | |
| باش تا جان برود در طلب جانانم | که به کاری به از این بازنیاید جانم | |
| هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز | صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم | |
| عجب از طبع هوسناک منت میآید | من خود از مردم بی طبع عجب میمانم | |
| گفته بودی که بود در همه عالم سعدی | من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم | |
| گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم | ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم |