رودکی (باب اول)/مرا جود او تازه دارد همی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | رودکی (باب اول) (مرا جود او تازه دارد همی) از رودکی |
' |
| مرا جود او تازه دارد همی | مگر جودش ابرست و من کشتزار | |
| مگر یک سو افکن، که خود هم چنین | بیندیش و دیدهی خرد برگمار | |
| ابا برق و با جستن صاعقه | ابا غلغل رعد در کوهسار | |
| نه ماه سیامی، نه ماه فلک | که اینت غلامست و آن پیشکار | |
| نه چون پور میر خراسان، که او | عطارا نشسته بود کردگار | |
| اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت | هر آینه چو همه میخورد گل آرد بار | |
| به زلف کژ ولیکن به قد و قامت راست | به تن درست ولیکن به چشمکان بیمار | |
| گر شود بحر کف همت تو موج زنان | ور شود ابر سر رایت تو توفان بار | |
| بر موالیت بپاشد همه در و گوهر | بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار | |
| ای خواجه، این همه که تو خود میدهی شمار | بادام تر و سیکی و بهمان وباستار | |
| مارست این جهان و جهان جوی مارگیر | از مارگیر مار برآرد همی دمار | |
| ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی | همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار | |
| امروز به اقبال تو، ای میر خراسان | هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار | |
| درواز و دریواز فرو گشت و بر آمد | بیمست که: یک بار فرود آید دیوار | |
| دیوار کهن گشته بپرداز بادیز | یک روز همه پست شود، رنجش بگذار | |
| آن خجش ز گردنش در آویخته گویی | خیکیست پراز باد، درو ریخته از بار | |
| آن کن که درین وقت همی کردی هر سال | خز پوش و به کاشانه رو از صفه و فروار | |
| یاد آری و دانی که: تویی زیرک و نادان | ور یاد نداری تو سگالش کن و یادآر | |
| به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی | چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور | |
| که باز شانه کند همچو باد سنبل را | بنیش چنگل خون ریز تارک عصفور | |
| چرخ فلک هرگز پیدا نکرد | چون تو یکی سفلهی دون و ژکور | |
| خواجه ابوالقاسم از ننگ تو | بر نکند سر به قیامت ز گور | |
| وقت شبگیر بانگ نالهی زیر | ... این مصرع ساقط شده ... | |
| دوستا، آن خروش بربط تو | خوشتر آید به گوشم از تکبیر | |
| زاری زیر و این مدار شگفت | گر ز دشت اندر آورد نخجیر | |
| تن او تیر نه، زمان به زمان | به دل اندر همی گزارد تیر | |
| گاه گریان و گه بنالد زار | بامدادان و روز تا شبگیر | |
| آن زبانآور و زبانش نه | خبر عاشقان کند تفسیر | |
| گاه دیوانه را کند هشیار | گه به هشیار برنهد زنجیر | |
| چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند | گرچه خیاط نیند، ای ملک کشور گیر | |
| به گز نیزه قد خصم تو میپیمایند | تا ببرند به شمشیر و بدوزند به تیر | |
| همی بکشتی تا در عدو نماند شجاع | همی بدادی تا در ولی نماند فقیر | |
| بسا کسا که بره است و فرخشه بر خوانش | بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر | |
| مبادرت کن و خامش مباش چندینا | اگرت بدره رساند همی به بدر منیر | |
| زیرش عطارد، آن که نخوانیش جز دبیر | یک نام او عطارد و یک نام اوست تیر | |
| عجز شود ز اشک دو چشم و غریو من | ابر بهار گاهی و بختور در مطیر | |
| گیتی چو گاو نیک دهد شیر مر ترا | خود باز بشکند به کرانه خنور شیر | |
| زندگانی چه کوته و چه دراز | نه به آخر بمرد باید باز؟ | |
| همه به چنبر گذار خواهد بود | این رسن را، اگر چه هست دراز | |
| خواهی اندر عنا و شدت زی | خواهی اندر امان به شدت و ناز | |
| این همه باد و بود تو خوابست | خواب را حکم نی، مگر به مجاز | |
| این همه روز مرگ یکسانند | نشناسی ز یک دگرشان باز | |
| ناز، اگر خوب راسزاست به شرط | نسزد جز ترا کرشمه و ناز | |
| روی به محراب نهادن چه سود؟ | دل به بخارا و بتان تراز | |
| ایزد ما وسوسهی عاشقی | از تو پذیرد، نپذیرد نماز | |
| زمانه اسب و تو رایض، برای خویشت تاز | زمانه گوی و تو چوگان برای خویشت باز | |
| اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوند | فدای دست قلم باد دست چنگ نواز | |
| تویی، که جور و بخیلی به تو گرفت نشیب | چنانکه داد و سخاوت به تو گرفت فراز | |
| چون سپرم نه میان بزم به نوروز | درمه بهمن بتاز و جان عدو سوز | |
| باز تو بی رنج باش وجان تو خرم | بانی و با رود و با نبیذ فنا روز | |
| همی برآیم با آن که برنیاید خلق | و برنیایم با روز گار خورده گریز | |
| چه فضل میرابوالفضل بر همه ملکان؟ | چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز؟ | |
| گر نه بدبختمی، مراکه فگند؟ | به یکی جاف جاف زود غرس | |
| او مرا پیش شیر بپسندد | من نتاوم برو نشسته مگس | |
| گرچه نامردمست، مهر و وفاش | نشود هیچ ازین دلم یرگس | |
| گیردی آب جوی رز پندام | چون بود بسته بنک راه ز خس | |
| گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی | تاخلق جهان را بفگندی به خلالوش | |
| کافور تو بالوس بود، مشک تو باناک | بالوس تو کافور کنی دایم مغشوش |