دیوان شمس/گفت کسی خواجه سنایی بمرد 1
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (گفت کسی خواجه سنایی بمرد) از مولوی |
' |
| گفت کسی خواجه سنایی بمرد | مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد | |
| قالب خاکی به زمین بازداد | روح طبیعی به فلک واسپرد | |
| ماه وجودش ز غباری برست | آب حیاتش به درآمد ز درد | |
| پرتو خورشید جدا شد ز تن | هر چه ز خورشید جدا شد فسرد | |
| صافی انگور به میخانه رفت | چونک اجل خوشه تن را فشرد | |
| شد همگی جان مثل آفتاب | جان شده را مرده نباید شمرد | |
| مغز تو نغزست مگر پوست مرد | مغز نمیرد مگرش دوست برد | |
| پوست بهل دست در آن مغز زن | یا بشنو قصه آن ترک و کرد | |
| کرد پی دزدی انبان ترک | خرقه بپوشید و سر و مو سترد |