دیوان شمس/کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی) از مولوی |
' |
| کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی | کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمیجویی | |
| دل افکاری که روی خود به خون دیده میشوید | چرا از وی نمیداری دو دست خود نمیشویی | |
| مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت | چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی | |
| چه با لذت جفاکاری که میبکشی بدین زاری | پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چو خوش خویی | |
| ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان | دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی | |
| دلا گر چه نزاری تو مقیم کوی یاری تو | مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی | |
| به پیش شاه خوش میدو گهی بالا و گه در گو | از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی | |
| دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر | مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی | |
| غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم | چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی | |
| خمش کن کز ملامت او بدان ماند که میگوید | زبان تو نمیدانم که من ترکم تو هندویی |