دیوان شمس/چونک کمند تو دلم را کشید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چونک کمند تو دلم را کشید) از مولوی |
' |
| چونک کمند تو دلم را کشید | یوسفم از چاه به صحرا دوید | |
| آنک چو یوسف به چهم درفکند | باز به فریادم هم او رسید | |
| چون رسن لطف در این چه فکند | چنبره دل گل و نسرین دمید | |
| قیصر از آن قصر به چه میل کرد | چه چو بهشتی شد و قصر مشید | |
| گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت | گفت که خورشید به من بنگرید | |
| هر که فسردست کنون گرم شد | جمره عشقت بگدازد جلید | |
| قیصر رومست که بر زنگ زد | اوست که ترسابچه خواندش فرید | |
| پرتو دل بود که زد بر سعیر | پر شد و بشکافت که هل من مزید | |
| دوزخ گفتش که مرا جان ببخش | تا بخورم هرک ز یزدان برید | |
| برگذر از آتش ای بحر لطف | ور نه بمردم تبشم بفسرید | |
| گفت که ای آتش قوم مرا | زود به من ده که خداشان گزید | |
| جمله یکایک به کف او سپرد | گفت که نار تو ز نورم رهید | |
| تافت ز تبریز رخ شمس دین | شمس بود نور جهان را کلید |