دیوان شمس/چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم) از مولوی |
' |
| چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم | گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم | |
| همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب | گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم | |
| گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور | جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم | |
| من میان اصبعین حکم حقم چون قلم | در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم | |
| عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست | عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم | |
| روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی | بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم | |
| چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب | چون در این جا بیقرارم آخر از جاییستم |