دیوان شمس/همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد) از مولوی |
' |
| همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد | همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد | |
| خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید | خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد | |
| چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی | خستهای را که دل و دیده به دست تو سپرد | |
| نه به یک بار نشاید در احسان بستن | صافی ار میندهی کم ز یکی جرعه درد | |
| همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد | هیچ کس بیتو در آن حجره ره راست نبرد | |
| گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین | آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد | |
| آستینم ز گهرهای نهانی پر دار | آستینی که بسی اشک از این دیده سترد | |
| شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار | ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد | |
| دل آواره اگر از کرمت بازآید | قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد | |
| این جمادات ز آغاز نه آبی بودند | سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد | |
| خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است | چون برون آید از جای ببینش همه ارد | |
| مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار | تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد |