دیوان شمس/نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (نثرنا فی ربیع الوصل بالورد) از مولوی |
' |
| نثرنا فی ربیع الوصل بالورد | حنانینا فنعم الزوج و الفرد | |
| ز رویت باغ و عبهر میتوان کرد | ز زلفت مشک و عنبر میتوان کرد | |
| ز روی زرد همچون زعفرانم | جهانی را مزعفر میتوان کرد | |
| به یک دانه ز خرمنگاه ماهت | فلکها را مسخر میتوان کرد | |
| تو آن خضری که از آب حیاتت | گدایان را سکندر میتوان کرد | |
| در آن حالی که حالم بازجویی | محالی را میسر میتوان کرد | |
| نخاف العین ترمینا بسو | فیا داود قدر حلقه السرد | |
| به خود واگرد ای دل زانک از دل | ره پنهان به دلبر میتوان کرد | |
| جهان شش جهت را گر دری نیست | چو در دل آمدی در میتوان کرد | |
| درآ در دل که منظرگاه حقست | وگر هم نیست منظر میتوان کرد | |
| چو دردی ماند جان ما در این زیر | اگر زیرست از بر میتوان کرد | |
| ز گولی در جوال نفس رفتی | وگر نی ترک این خر میتوان کرد | |
| الا یا ساقیا هات الحمیا | لتکفینا عناء الحر و البرد | |
| دل سنگین عشق ار نرم گردد | دل ار سنگست جوهر میتوان کرد | |
| بیار آن باده حمرا و درده | کز احمر عالم اخضر میتوان کرد | |
| از آن باده که پر و بال عیش است | ز هر جزوم کبوتر میتوان کرد | |
| از آن جرعه که از دریای فضل است | بهشت و حور و کوثر میتوان کرد | |
| چو تیرانداز گردد باده در خم | ز تیر باده اسپر میتوان کرد | |
| و اسکرنا به کاسات عظام | فان السکر دفع الهم و الحرد | |
| چو باده در من آتش زد بدیدم | که از هر آب آذر میتوان کرد | |
| بیا ای مادر عشرت به خانه | که جان را فرش مادر میتوان کرد | |
| وگر در راه تو نامحرمانند | تو را از جام چادر میتوان کرد | |
| چو گشتی شیرگیر و شیرآشام | سزای شیر صفدر میتوان کرد | |
| بزن گردن املها را به باده | کز آن هر قطره خنجر میتوان کرد | |
| سقاهم ربهم برخوان و می نوش | که هر دم عیش دیگر میتوان کرد | |
| وگر ساغر نداری می بیاور | دهان را همچو ساغر میتوان کرد | |
| و اعتقنا به خمر من هموم | و جازی همنا بالدفع و الطرد |