دیوان شمس/مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی) از مولوی |
' |
| مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی | و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی | |
| هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم | پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی | |
| اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد | تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی | |
| به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم | بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی | |
| بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی | بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی | |
| دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید | بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی | |
| هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند | ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی | |
| اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی | و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی | |
| به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه | نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی | |
| چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد | چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی | |
| سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید | بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی | |
| هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن | نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی | |
| هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید | بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی |