دیوان شمس/مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم) از مولوی |
' |
| مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم | من و بالای مناره که تمنای تو دارم | |
| ز تو سرمست و خمارم خبر از خویش ندارم | سر خود نیز نخارم که تقاضای تو دارم | |
| دل من روشن و مقبل ز چه شد با تو بگویم | که در این آینه دل رخ زیبای تو دارم | |
| مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامت | همه موجم همه جوشم در دریای تو دارم | |
| مشنو قول طبیبان که شکر زاید صفرا | به شکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم | |
| هله ای گنبد گردون بشنو قصهام اکنون | که چو تو همره ماهم بر و پهنای تو دارم | |
| بر دربان تو آیم ندهد راه و براند | خبرش نیست که پنهان چه تماشای تو دارم | |
| ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچه | ستر الله علینا چه علالای تو دارم | |
| هله دربان عوان خو مدهم راه و سقط گو | چو دفم می زن بر رو دف و سرنای تو دارم | |
| چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نماید | بزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم | |
| هله زین پس نخروشم نکنم فتنه نجوشم | به دلم حکم کی دارد دل گویای تو دارم |