دیوان شمس/مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را) از مولوی |
' |
| مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را | که صد فردوس میسازد جمالش نیم خاری را | |
| مکانها بیمکان گردد زمینها جمله کان گردد | چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را | |
| خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری | که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را | |
| چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد | چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را | |
| جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد | ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را | |
| جمال گل گواه آمد که بخششها ز شاه آمد | اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را | |
| اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی | ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را | |
| به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو | چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را | |
| ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی | که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را |