دیوان شمس/مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند) از مولوی |
' |
| مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند | نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند | |
| ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی | حال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمند | |
| بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند | زان بادهها که عاشقان در مجلس دل میخورند | |
| خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین میکند | فرهاد هم از بهر او بر کوه میکوبد کلند | |
| مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی میرمد | بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند | |
| افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش | ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند | |
| این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما | زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند | |
| عالم چو سرنایی و او در هر شکافش میدمد | هر نالهای دارد یقین زان دو لب چون قند قند | |
| میبین که چون در میدمد در هر گلی در هر دلی | حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند | |
| دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو | بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند | |
| من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو | خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند |