دیوان شمس/لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار) از مولوی |
' |
| لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار | باز اندر پرده میشد همچنین تا هشت بار | |
| ساعتی بیرونیان را میربود از عقل و دل | ساعتی اهل حرم را میببرد از هوش و کار | |
| دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود | گردشی از گردش او در دل هر بیقرار | |
| گاه از نوک قلم سوداش نقشی میکشید | گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار | |
| چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت | تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار | |
| چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند | ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار | |
| مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان | مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار | |
| چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود | ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار | |
| شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او | هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار |