دیوان شمس/شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی) از مولوی |
' |
| شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی | بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی | |
| چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره | دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی | |
| در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم | برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی | |
| به نور مه بدید اشتر میان راه استاده | ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی | |
| رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت | که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی | |
| خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری | که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی | |
| شب قدر است در جانب چرا قدرش نمیدانی | تو را میشورد او هر دم چرا او را نشورانی | |
| تو را دیوانه کردهست او قرار جانت بردهست او | غم جان تو خوردهست او چرا در جانش ننشانی | |
| چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمیجویی | چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی |