دیوان شمس/شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر) از مولوی |
' |
| شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر | شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر | |
| بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا | پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بیخبر | |
| سایه شادیست غم غم در پی شادی دود | ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر | |
| در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم | چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر | |
| تا پی غم میدوی شادی پی تو میدود | چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر | |
| یاد میکن آن نهنگی را که ما را درکشد | تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر | |
| همچو شمع نخل بندان کتشش در خود کشد | کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در |