دیوان شمس/زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش) از مولوی |
' |
| زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش | بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش | |
| در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست | هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش | |
| آن دولت عالم را وان جنت خرم را | کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش | |
| آن باده همیجوشد وز خلق همیپوشد | تا روی شود از وی خمار بشوریدش | |
| چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما | نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش | |
| گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او | باشد که بدید آید بسیار بشوریدش | |
| شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد | هر کس که از او دارد زنار بشوریدش |