دیوان شمس/رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند) از مولوی |
' |
| رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند | مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند | |
| در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر | وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند | |
| غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر | خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند | |
| افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی | بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند | |
| ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو | من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند | |
| ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا | وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند | |
| حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن | نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند | |
| شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر | وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند | |
| آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو | وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو | وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست | آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند | |
| آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو | وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو | وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو | وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو | وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو | وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند | |
| ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا | ای از تو جانها آشنا مستان سلامت میکنند |