دیوان شمس/جان از سفر دراز آمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (جان از سفر دراز آمد) از مولوی |
' |
| جان از سفر دراز آمد | بر خاک در تو بازآمد | |
| در نقد وجود هر چه زر بود | از گنج عدم به گاز آمد | |
| بی مهر تو هر که آسمان رفت | درهای فلک فرازآمد | |
| بی آبی خویش جمله دیدند | هرک از تو نه سرفراز آمد | |
| جان رفت که بیتو کار سازد | سوزید و نه کارساز آمد | |
| اندر سفرش بشد حقیقت | کو بیتو همه مجاز آمد | |
| از گرد ره آمدست امروز | رحم آر که پرنیاز آمد | |
| سر را ز دریچهای برون کن | تا بیند کان طراز آمد | |
| تا نعره عاشقان برآید | کان قبله هر نماز آمد | |
| از پیش تو رفت باز جانم | طبل تو شنید و بازآمد | |
| ای اهل رباط وارهیدیت | کز خط خوشش جواز آمد | |
| آن چنگ طرب که بینوا بود | رقصی که کنون به ساز آمد | |
| از سلسله نیاز رستید | کان بند هزار ناز آمد | |
| ترک خر کالبد بگویید | کان شاه براق تاز آمد | |
| نور رخ شمس حق تبریز | عالم بگرفت و راز آمد |