دیوان شمس/بوی آن خوب ختن می آیدم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بوی آن خوب ختن می آیدم) از مولوی |
' |
| بوی آن خوب ختن می آیدم | بوی یار سیمتن می آیدم | |
| می رسد در گوش بانگ بلبلان | بوی باغ و یاسمن می آیدم | |
| درد چون آبستنان می گیردم | طفل جان اندر چمن می آیدم | |
| بوی زلف مشکبار روح قدس | همچو جان اندر بدن می آیدم | |
| یوسفم افتاده در چاه فراق | از شه مصر آن رسن می آیدم | |
| من شهید عشقم و پرخون کفن | خونبها اندر کفن می آیدم | |
| بر سرم نه آن کلاه خسروی | کان چنان شیرین ذقن می آیدم | |
| سر نهادم همچو شمع اندر لگن | سر نگر کاندر لگن می آیدم | |
| جانها بر بام تن صف صف زدند | کان قباد صف شکن می آیدم | |
| گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت | تا نوای تن تنن می آیدم | |
| گوییا ساقی جان بر کار شد | تا چنین می در دهن می آیدم | |
| یا ز شعشاع عقیق احمدی | بوی رحمان از یمن می آیدم | |
| یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق | نعرهها بیخویشتن می آیدم |