دیوان شمس/به جان تو که سوگند عظیمست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (به جان تو که سوگند عظیمست) از مولوی |
' |
| به جان تو که سوگند عظیمست | که جانم بیتو دربند عظیمست | |
| اگر چه خضر سیرآب حیاتست | به لعلت آرزومند عظیمست | |
| سخنها دارم از تو با تو بسیار | ولی خاموشیم پند عظیمست | |
| هر آن کز بیم تو خاموش باشد | اگر چه خر خردمند عظیمست | |
| هر آن کس کو هنر را ترک گوید | ز بهر تو هنرمند عظیمست | |
| فکندم خویش را چون سایه پیشت | فکندن پیشت افکند عظیمست | |
| که بغداد تو را داد بزرگست | سمرقند تو را قند عظیمست | |
| حریصم کرد طمع داد قندت | اگر چه بنده خرسند عظیمست | |
| بریدستی مرا از خویش و پیوند | که دل را با تو پیوند عظیمست | |
| خمش کن همچو عشق ای زاده عشق | اگر چه گفت فرزند عظیمست | |
| رکاب شمس تبریزی گرفتم | که زین شمس زرکند عظیمست |