دیوان شمس/بشکن قدح باده که امروز چنانیم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بشکن قدح باده که امروز چنانیم) از مولوی |
' |
| بشکن قدح باده که امروز چنانیم | کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم | |
| گر باده فنا گشت فنا باده ما بس | ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم | |
| باده ز فنا دارد آن چیز که دارد | گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم | |
| از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز | کاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم | |
| با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم | با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم | |
| گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است | کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم | |
| این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست | زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم | |
| گفتی که جدا ماندهای از بر معشوق | ما در بر معشوق ز انده در امانیم | |
| معشوق درختی است که ما از بر اوییم | از ما بر او دور شود هیچ نمانیم | |
| چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم | چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم | |
| شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش | ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم | |
| چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم | ما پیله عشقیم که بیبرگ جهانیم | |
| ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم | آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم | |
| بستیم دهان خود و باقی غزل را | آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم |