دیوان شمس/بریده شد از این جوی جهان آب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بریده شد از این جوی جهان آب) از مولوی |
' |
| بریده شد از این جوی جهان آب | بهارا بازگرد و وارسان آب | |
| از آن آبی که چشمه خضر و الیاس | ندیدست و نبیند آن چنان آب | |
| زهی سرچشمهای کز فر جوشش | بجوشد هر دمی از عین جان آب | |
| چو باشد آبها نانها برویند | ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب | |
| برای لقمهای نان چون گدایان | مریز از روی فقر ای میهمان آب | |
| سراسر جمله عالم نیم لقمهست | ز حرص نیم لقمه شد نهان آب | |
| زمین و آسمان دلو و سبویند | برونست از زمین و آسمان آب | |
| تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود | که تا بینی روان از لامکان آب | |
| رهد ماهی جان تو از این حوض | بیاشامد ز بحر بیکران آب | |
| در آن بحری که خضرانند ماهی | در او جاوید ماهی جاودان آب | |
| از آن دیدار آمد نور دیده | از آن بامست اندر ناودان آب | |
| از آن باغست این گلهای رخسار | از آن دولاب یابد گلستان آب | |
| از آن نخلست خرماهای مریم | نه ز اسبابست و زین ابواب آن آب | |
| روان و جانت آنگه شاد گردد | کز این جا سوی تو آید روان آب | |
| مزن چوبک دگر چون پاسبانان | که هست این ماهیان را پاسبان آب |