دیوان شمس/ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای جان گذرکرده از این گنبد ناری) از مولوی |
' |
| ای جان گذرکرده از این گنبد ناری | در سلطنت فقر و فنا کار تو داری | |
| ای رخت کشیده به نهان خانه بینش | وی کشته وجود همه و خویش به زاری | |
| پوشیده قباهای صفتهای مقدس | وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری | |
| از شرم تو گل ریخته در پای جمالت | وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری | |
| بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد | در میکده اکنون که تو انگور فشاری | |
| اقبال کف پای تو بر چشم نهاده | اندر طمعی که سرش از لطف بخاری | |
| از غار به نور تو به باغ ازل آیند | ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری | |
| بر کار شود در خود و بیکار ز عالم | آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری | |
| در باغ صفا زیر درختی به نگاری | افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری | |
| کز لذت حسن تو درختان به شکوفه | آبستن تو گشته مگر جان بهاری | |
| در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا | آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری | |
| او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز | کاوصاف جمال رخ او نیست شماری |