دیوان شمس/از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا) از مولوی |
' |
| از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا | او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا | |
| گر چه درد عشق او خود راحت جان منست | خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها | |
| عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد | من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ | |
| گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست | میبسوزد هر دو عالم را ز آتشهای لا | |
| گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار | تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا | |
| عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی | تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی | |
| تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند | روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی | |
| جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید | گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی | |
| آن عدم نامی که هستی موجها دارد از او | کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا | |
| اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این | تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی | |
| از میان شمع بینی برفروزد شمع تو | نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا | |
| مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا | دررباید جانت را او از سزا و ناسزا | |
| لیک از آسیب جانت وز صفای سینهات | بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما | |
| در جهان محو باشی هست مطلق کامران | در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا | |
| دیدههای کون در رویت نیارد بنگرید | تا که نجهد دیدهاش از شعشعه آن کبریا | |
| ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا | که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا | |
| شعلههای نور بینی از میان گردها | محو گردد نور تو از پرتو آن شعلهها | |
| زو فروآ تو ز تخت و سجدهای کن زانک هست | آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا | |
| ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر | تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی | |
| تا نیارد سجدهای بر خاک تبریز صفا | کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا |