دیوان شمس/آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی) از مولوی |
' |
| آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی | در عشق جهانی را بدنام کنی حالی | |
| میجوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید | گر از شکرقندت در جام کنی حالی | |
| از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی | هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی | |
| حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان | گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی | |
| ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو | صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی | |
| از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده | و آن کره گردون را هم رام کنی حالی | |
| بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید | گر حارس بامت را بر بام کنی حالی | |
| هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته | گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی |