دیوان بیدل شیرازی/جامۀ نیستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| افسون | جامۀ نیستی از بیدل شیرازی |
نقل حدیث |
| دیوان بیدل شیرازی |
| از می بی خودی نگارم دوش | ساغری در کفم نهاد که نوش | |
| نیمی از شب گذشت یا افزون | که به گوشم رسید بانگ سروش | |
| کی به راه خطا سمیع و مطیع | در ره حق ترا نه چشم و نه گوش | |
| چند بیهوده خفته ای برخیز | چند خاموش گشته ای بخروش | |
| حرف نفس عدو به دل مپذیر | پند پیر خرد به جان بنیوش | |
| در هستی به روی خویش ببند | در ره نیستی چو مردم کوش | |
| همچو رندان به سوی میکده آی | زهد و طامات بیش ازین مفروش | |
| تا ز پیمانه شوی بی خود | تا که از جرعه شوی مدهوش | |
| گر سر هستی ات بود چون ما | جامۀ نیستی برو درپوش | |
| از ملک بگذری گهی بیدل | که کنی پند پیر دانا گوش |
***