خواجوی کرمانی (غزلیات)/گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد) از خواجوی کرمانی |
' |
| گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد | شود سیاهی چشمم روان بجای مداد | |
| کجا قرار توانم گرفت در غربت | که گشتهام بهوای تو در وطن معتاد | |
| هر آنکسی که کند عزم کعبهی مقصود | گر از طریق ارادت رود رسد بمراد | |
| در آن زمان که وجودم شود عظام رمیم | ز خاک من شنوی بوی بوستان وداد | |
| مریز خون من خسته دل بتیغ جفا | مکن نظر بجگر خستگان بعین عناد | |
| بهر چه امر کنی آمری و من مامور | بهر چه حکم کنی حاکمی و من منقاد | |
| کسی که سرکشد از طاعتت مسلمان نیست | که بغض و حب توعین ضلالتست و رشاد | |
| بسا که وصف عقیق تو مردم چشمم | بخون لعل کند بر بیاض دیده سواد | |
| مخوان براه رشاد ای فقیه و وعظ مگوی | مرا که پیر خرابات میکند ارشاد | |
| من و شراب و کباب و نوای نغمهی چنگ | تو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد | |
| چو سوز سینه برد با خود از جهان خواجو | ز خاک او نتوان یافتن برون ز رماد |