خواجوی کرمانی (غزلیات)/مرا که نیست بخاک درت امید وصول
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (مرا که نیست بخاک درت امید وصول) از خواجوی کرمانی |
' |
| مرا که نیست بخاک درت امید وصول | کجا بمنزل قربت بود مجال نزول | |
| اگر وصال تو حاصل شود بجان بخرم | ولی عجب که رسد کام بیدلان بحصول | |
| چنین شنیدهام از پرده ساز نغمهی شوق | که ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول | |
| خموش باشد که با کشتگان خنجر عشق | خلاف عقل بود درس گفتن از معقول | |
| براهل عشق فضلیت بعقل نتوان جست | که عقل و فضل درین ره عقیله است و فضول | |
| بروز حشر سر از موج خون برون آرد | کسیکه گشت به تیغ مفارقت مقتول | |
| گذشت قافله و ما گشوده چشم امید | که کی ز گوشهی محمل نظر کند محمول | |
| میان ما و شما حاجت رسالت نیست | چو انقطاع نباشد چه احتیاج رسول | |
| مفارقت نکنم دیگر از حریم حرم | گرم به کعبهی وصل افتد اتفاق وصول | |
| چو ره نمیبرم از تیرگی بب حیات | شدست جان من تشنه از حیات ملول | |
| ببوس دست مقیمان درگهش خواجو | بود که راه دهندت ببارگاه قبول |