خواجوی کرمانی (غزلیات)/ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست) از خواجوی کرمانی |
' |
| ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست | سروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست | |
| برکنار لالهزار عارضش باد صبا | سنبل سیراب را در پیچ وتاب انداختست | |
| حلقههای جعد چین بر چین مهفرسای را | یک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست | |
| تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بند | برکنار دانه دام از مشک ناب انداختست | |
| آندو هندوی سیه کار کمند انداز را | همچو دزدان بسته و برآفتاب انداختست | |
| منکه چون زلفش شدم سرحلقهی شوریدگان | حلقه وارم بردر آیا از چه باب انداختست | |
| مردم چشم ار ز چشم من بیفتد دور نیست | چون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست | |
| ساقی مستان که هوش می پرستان میبرد | گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست | |
| در رهش خواجو بب دیده و خون جگر | دل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست |