خواجوی کرمانی (غزلیات)/غرهی ما جز آن عارض شهرآرا نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (غرهی ما جز آن عارض شهرآرا نیست) از خواجوی کرمانی |
' |
| غرهی ما جز آن عارض شهرآرا نیست | شاخ شمشاد چو آن قامت سروآسا نیست | |
| روج بخشست نسیم نفس باد بهار | لیک چون نکهت انفاس تو روحافزا نیست | |
| باغ و صحرا اگر از روضهی رضوان بابیست | بی تو ما ار هوس باغ و سر صحرا نیست | |
| در چمن سرو سرافراز که کارش بالاست | سرفرازست ولی چون تو سهی بالا نیست | |
| گرچه دانم که تو داری دل ریشم یارا | با تو چون فاش بگویم که مرا یارانیست | |
| بر وچودم به خیال سرزلف سیهت | نیست موئی که درو حلقهئی از سودانیست | |
| امشب از دست مده وقت و ز فردا بگذر | که شب تیرهی سودازده را فردا نیست | |
| چند گوئی که ز گیسوی بتان دست بدار | که ترا قصهی درازست و مرا پروا نیست | |
| مدتی شد که ز دل نام و نشان نشنیدم | زانکه عمریست کزو نام و نشان پیدا نیست | |
| زشت خوئی نپسندند ز ارباب جمال | کانکه زیباست ازو عادت بد زیبا نیست | |
| تا شدی حلقه بگوش لب لعلش خواجو | کیست کو للی الفاظ ترا لالا نیست |