خواجوی کرمانی (غزلیات)/دل من باز هوای سر کوئی دارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خواجوی کرمانی (غزلیات) (دل من باز هوای سر کوئی دارد) از خواجوی کرمانی |
' |
| دل من باز هوای سر کوئی دارد | میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد | |
| هیچ دارید خبر کان دل سرگشتهی من | مدتی شد که وطن بر سر کوئی دارد | |
| بگسست از من و در سلسله موئی پیوست | که دل خلق جهان در خم موئی دارد | |
| ایکه از سنبل مشکین توعنبر بوئیست | خنک آن باد که از زلف تو بوئی دارد | |
| ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم | حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد | |
| شاخ را بین که چه سرمست برون آمده است | گوئیا او هم ازین باده کدوئی دارد | |
| ایکه گوئی که مکن خوی بشاهد بازی | هر کرا فرض کنی عادت و خوئی دارد | |
| خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صبا | روی گل بین که نشان گل روئی دارد | |
| خوش بیا برطرف دیدهی خواجو بنشین | همچو سروی که وطن برلب جوئی دارد |