خاقانی (قصاید)/زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب) از خاقانی |
' |
| زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب | خیمهی روحانیان کرد معنبر طناب | |
| شد گهر اندر گهر صفحهی تیغ سحر | شد گره اندر گره حلقهی درع سحاب | |
| صبح فنک پوش را ابر زره در قبا | برده کلاه زرش قندز شب را ز تاب | |
| بال فرو کوفت مرغ، مرغ طرب گشت دل | بانگ برآورد کوس، کوس سفر کوفت خواب | |
| صبح برآمد ز کوه چون مه نخشب ز چاه | ماه برآمد به صبح چون دم ماهی ز آب | |
| نیزه کشید آفتاب حلقهی مه در ربود | نیزهی این زر سرخ حلقهی آن سیم ناب | |
| شب عربیوار بود بسته نقابی بنفش | از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب | |
| بر کتف آفتاب باز ردای زر است | کرده چو اعرابیان بر در کعبه مب | |
| حق تو خاقانیا کعبه تواند شناخت | ز آخور سنگین طلب توشهی یومالحساب | |
| مرد بود کعبه جوی طفل بود کعب باز | چون تو شدی مرد دین روی ز کعبه متاب | |
| کعبه که قطب هدی است معتکف است از سکون | خود نبود هیچ قطب منقلب از انقلاب | |
| هست به پیرامنش طوف کنان آسمان | آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب | |
| خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست | شاه مربع نشین تازی رومی خطاب |