خاقانی (قصاید)/بهر صبوح از درم مست در آمد نگار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (بهر صبوح از درم مست در آمد نگار) از خاقانی |
' |
| بهر صبوح از درم مست در آمد نگار | غالیه برده پگاه بر گل سوری بکار | |
| بسته من اسب ندم پس بگه صبح دم | کرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار | |
| بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلام | گفت بود سه شراب داروی درد خمار | |
| جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گل | وز لب خندان او بلبله بگریست زار | |
| چون سه قدح کرد نوش درج گهر برگشاد | قند فشان شد ز لب آن صنم قندهار | |
| بلبل نطقش به ناز غنچهی لب کرد باز | گشت ز مل عارضش همچون گل کامکار | |
| گفت مخور غم بیا باده خور از بهر آنک | غم نخورد هر که را هست چو من غمگسار | |
| زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخن | از سر رنج و حزن خیز و برآور دمار | |
| خاصه که مهر سپهر گوشهی خوشه گذاشت | و آتش گردون گرفت پله لیل و نهار | |
| کعب پیاله بگیر قد قنینه بپیچ | گوش چغانه بمال، سینهی بربط بخار | |
| بعد سه رطل گران مدح وزیر جهان | گفت که خاقانیا یاد چه داری بیار | |
| خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه | دین عرب را پناه ملک عجم را فخار |